🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸
خاطره :الیاس امیرحسنی
مشاهده ی کلیپی در اینستاگرام مرا براین داشت تا این خاطره را یادداشت نمایم .درفیلم دیده می شدکه خانمی با سگش در راهی می رفتند که با یک شخص نابینا مواجه شدند و جلوی را ه نابینا هم یک درخت وسط راه افتاده بود .سگ کمی که جلو رفت ،برگشت و با دهانش این درخت را از جلوی پای این نابینا برداشت و به دور انداخت.من نیز در سال دوم معلمی خود در یک روستایی که زمستان های پر برف و سردی داشت چنین خاطره ای رااز سر گذرانده ام ،من در این روستا یک کلاس پنج پایه را اداره می کردم ودر مدرسه هم می ماندم ،ازقضا سگی آرام و بی سروصدا که می گفتند صاحبش مرده است ،می امد و زیر پنجره ی اتاق من می خوابید و من برایش خرده های نان می ریختم او با من انس گرفته بود وپنج شنبه ها که من باید از ان روستا تا روستایی دیگر را پیاده می رفتم تا سوار مینی بوس شوم وبه خانه بروم ، این سگ پشت سر من تا یک گردنه که از ان جا روستای مذکور معلوم می شد می امد ودر ان گردنه می نشست تا من بروم و به ان روستا برسم ،وقتی من به آن روستا می رسیدم دستم را برایش تکان می دادم و اوبرمی گشت و می رفت ومن وفای سگ را در آن جا به تجربه ازمودم .
🌸🌺🌹🌸🌺🌹🌸🌺
این وبلاگ یک وبلاگ شخصی است و نظرات نویسنده ی آن را منعکس می کند .