الیاس امیرحسنی:
🌹🍀🌹🍀🌹🍀🌹🍀🌹🍀
به نام خدا
زندگی در مدرسه ء شبانه روزی
هم سن و سال های ما که زمانی در بخش خرقان ساوه زندگی کرده اند ،بیشترشان زندگی در مدرسه ء شبانه روزی را تجربه کرده اند .مدرسه ی شبانه روزی ما در دوزج بود و شهید بهشتی نام داشت .از همه ی روستاهای خرقان دراین مدرسه جمع شده بودند .البته از چهارحد کسی به آن جا نمی آمد اما از چلمبر گرفته تا ویدر در مجتمع شبانه روزی دانش آموز داشتیم .من خودم از دوم راهنمایی تا دیپلم به مدت شش سال در مدرسه ی شبانه روزی دوزج زندگی کرده ام پس از آن هم که معلم شدم هم چهار سال به عنوان معلم در همان مدرسه خدمت کرده ام .
یادش بخیر جاده ها خاکی بود و ماشین کم پیدا می شد ،خیلی وقت ها مسیر را پیاده می پیمودیم .موقع رفتن، ما در رازقان کنار رودخانه به انتظار ماشین می ایستادیم و بچه های ویدر و وسمق هم گاهی به ما می پیوستند و بسیاری اوقات پشت نیسان یا تویوتا یا لندروور راهی مدرسه می شدیم . اما موقع برگشتن دیگر به انتظار ماشین نمی ماندیم و تا تعطیل می شدیم اگر اجازه داشتیم پیاده راه می افتادیم و چه بسا تا خود خانه پیاده می آمدیم .
روزهای اول مهر که می رفتیم ،کلاس بندی بود و تعیین خوابگاه . پتو و ظرف غذا و بعضی وسایل دیگر را خودمان می بردیم وهر خوابگاه متشکل بود از شش یا هشت نفر .هم روستایی ها سعی می کردند همیشه باهم بیافتند .صبح ها برای نماز جماعت بیدارمان می کردند و پس از نماز جماعت منتظر می ماندیم تا برای صبحانه صدایمان کنند . به نوبت خوابگاه ها را صدا می کردند .مدرسه دو سه نفر سرپرست داشت .بعد ار صبحانه آماده می شدیم و به قسمت آموزشی می رفتیم ،به صف می ایستادیم و مراسم صبحگاهی اجرا می شد . در روزهای عادی قرآن و ترجمه اش خوانده می شد و نیایش صبحگاهی و اگر مدیر و معاون صحبتی نداشتند راهی کلاس می شدیم و درس شروع می شد .تا ظهر کلاس ها ادامه داشت ،وقتی به خوابگاه می آمدیم ،قرآن و اذان پخش می شد و به نمازجماعت می رفتیم بعد از نماز باز برای ناهار به ترتیب خوابگاه ها را صدا می کردند و هرکس ظرفش را بر می داشت و به سوی سلف حرکت می کرد و در صف غذا می ایستاد تا نوبتش می شد .بعد از شستن ظرف و میل چایی تا ساعت دو استراحت می کردیم یا درس هایمان را آماده می کردیم و باز به قسمت آموزشی می رفتیم و بعد از ظهر هم یک زنگ در کلاس بودیم .
غروب ها معمولاً دلگیر بود .بعضی وقت ها اجازه می گرفتیم و به داخل دوزج می رفتیم مثلاً برای تهیه ی دمپایی یا خمیر دندان و چیزهای دیگر . گاهی اجازه می گرفتیم به حمام عمومی می رفتیم ،گاه باهم می نشستیم و صحبت می کردیم گاه به دکه و فروشندگی مجتمع می رفتیم و دفتر و خط کش و خودکار و این طور چیزها تهیه می کردیم .بعضی ها هم که اهل ورزش بودند فوتبال و والیبال بازی می کردند .
گاه اتفاق می افتاد که بعد از نماز جماعت صبح به پیاده روی برویم و این پیاده روی ها حس وحال تازه ای ایجاد می کرد و ما تازه نفس می شدیم .
شب ها تا ساعت ده بیدار بودیم ساعت ده یانه وقت خاموشی بود ، بعد از آن هرکس می خواست درس بخواند به نماز خانه یا سلف سرویس می رفت .در هنگام امتحانات ثلث ،ساعاتی به نام مطالعه ی اجباری داشتیم که همه باید درس می خواندند .
در طول این سال ها ی زندگی در دوزج خاطرات بسیار زیبا و گاه تلخی برایمان پیش می آمد . زمانی ما سرویس رفت و آمد داشتیم و بعد از ظهر جمعه به مدرسه می آمدیم و تا ظهر پنج شنبه ی هفته ی بعد در آن جا می ماندیم . بعد از ظهرهای جمعه از دلگیرترین روزهای زندگی مابود . گاه برف زیاد می آمد و بعضی از بچه ها که راهشان دور بود پنج شنبه و جمعه را هم در مجتمع می ماندند . روزگاری پنج شنبه ها باید پدرها می آمدند دنبال بچه ها و آن ها را با خود می بردند که الان خیلی هاشان به رحمت خدا رفته اند .
من یادم هست که جمعه ها همیشه به پایگاه بسیج می رفتم تا در آن جا برنامه ی کودک ساعت دو را ببینم چون در خانه تلویزیون نداشتیم . از خاطراتی که در این زمینه دارم این است که وقتی برای ورود به دانشسرا با ما مصاحبه می کردند آقای کاوه از من پرسید ،در خانه تلویزیون دارید ؟ و من با دلگیری پاسخ دادم که نداریم در حالی که تقریباًاز خانواده های متوسط بودیم و مغازه داشتیم .
گاهی پیش می آمد بچه ها باهم قهر می کردند ،من یادم هست وقتی با بچه های یکی از روستاها هم خوابگاهی بودیم هرشب مرا به سرپرستی صدا می کردند چون آن ها از ما به سرپرستی شکایت می بردند .
بعضی وقت ها بچه ها بیمار می شدند و بنده ِی خدا سرپرست ها رسیدگی می کردند . بعضی موقع در امتحانات کم می گرفتیم و کتک می خوردیم بعضی موقع در کلاس شلوغ می کردیم و از کلاس اخراج می شدیم و باید اولیایمان را می آوردیم اما هرچه بود زندگی جدیدی بود و زندگی الان ما میوه ی همان زندگی است و ثمره ی تمام آن پیاده روی ها و بی خوابی ها و تلاش هاست . در این مجتمع دوستان و آشنا
یانی پیدا کردیم که یک دنیا برایمان ارزش دارند و دوستانی واقعی و همیشگی برایمان هستند .خدا همه ی آن ها را حفظ فرماید .
ارادتمند شما :الیاس امیرحسنی
🍀🌹🍀🌹🍀🌹🍀🌹
این وبلاگ یک وبلاگ شخصی است و نظرات نویسنده ی آن را منعکس می کند .