ظط
« مقدمه »
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَـذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ
اسلام علیکم یا انصار ابی عبدالله
سخن گفتن و بیان مطلب شاید کاری مشکل نباشد لکن وقتی به مطلب به شهید و شهادت تخصیص می یابد ابعاد بیان آنقدر گسترده و وسیع می گردد که مرغ اندیشه از طیران بازمی ماند و تنها اظهار عجز باقی می ماند مگر آنکه خود شهدا یاریمان کنند لذا عذر تقصیر به پیشگاه با عظمت شهدا برده و از ارواح طیبه آنان که عند ربهم یرزقونند عذرخواهی نموده و فقط پیشانی عبودیت به درگاه لایزال الهی سائیده و عرض سپاس می داریم که توفیق برگزاری اولین مراسم بزرگداشت شهدای رازقان را عنایت فرمود لکن بضاعت اندک ما از سویی و عدم امکان دسترسی به منابع و مأخذ و آثار عزیزان شهیدانمان از سوی دیگر بال پرواز ما را تا بیکران بست و برای ما محدودیت ایجاد کرد.
در اینجا لازم می دانیم به استحضار برسانیم که با تمامی خانواده های معظم شاهد تماس تلفنی حضوری برقرار شد تا اگر نوشته و یا آثاری از شهید دارند لطف کنند که اغلب عزیزان به این تقاضا عنایت لازم مبذول داشته و آثاری که موجود بود ارائه فرمودند و اگر از عزیزی مطلب زیادی درج نگردیده به خاطر عدم ارائه و یا عدم وجود مطالب بوده است و شاهدان شهیدمان نورافشانی خود را نموده و زندگی بشریت را روشن نموده و راهنمای رهروان حقیقت و ولایت آل الله هستند.
در پایان دست نیاز به سوی برده و از درگاه باعظمتش برای تمامی شهدا و امام الشهدا علو درجه و رفعت مقام و برای پرچمدار خط سرخ شهادت ولی امر مسلمین حضرت آیة الله العظمی خامنه ای مدظله العالی طول عمر با برکت تا ظهور دولت یار طلب نموده و امیدواریم سایه پرمهر خانواده شهدا بر سر جامعه مان گسترده تر باد.
انشاالله این اندک تلاش، که حاصل آن دفتری است که در پیش رو دارید مورد قبول شما عزیزان و پروردگار شهدا واقع شود.
سلیمان آدینه در اول اسفند ماه سال 1341 در تهران متولد شد. وی در سال 1360 به استخدام ارتش جمهوری اسلامی ایران درآمد و پس از طی دوران آموزشی عازم جبهههای حق علیه باطل شد. در سال 1365پس از استعفا از ارتش مجدداً از طریق بسیج به جبههها اعزام شد.
سلیمان همیشه برای نماز خواندن به مسجد می رفت و خواهرش را به خواندن نماز اول وقت و گرفتن روزه تشویق میکرد. خواهرش که تازه به سن تکلیف رسیده بود را تشویق به نماز خواندن و روزه گرفتن میکرد و خودش نماز خواندن را به او یاد داد..
یک روز که به بازار رفته بود با یک بسته کادو شده آمد و به خواهرش گفت: « کادو برایت خریدم.» کادو یک پارچه چادر مشکی بود تا بتواند خانواده اش را به رعایت حجاب ترغیب کند.
در طول مدت خدمت چندین بار مجروح شد و در مرحله آخر در عملیات کربلای 5 در منطقهی شلمچه از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و در بیمارستان بستری شد. آدینه پس از بهبودی در تاریخ 11/10/1365عازم منطقه شد و درمورخه 22/1/1366 در سن 25 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل گشت و پیکر مطهرش پس از 11 سال در اردیبهشت 1377 توسط گروه تفحص شناسایی و به میهن اسلامی بازگردانده شد و در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
بار الها ! دلم گرفته. خیلی هم گرفته. دوستانم همه رفته اند. جمشید، اسد الله، حجت، رضا، محمدرضا و دیگران. به کی بگم به غیر از تو کس دیگری ندارم. هر وقت دلم می گیرد، پیش تو میآیم تا دلم آرام بگیرد. شب میلاد حضرت محمد (ص) است. خیلی دوست داشتم همه بودند. جایشان خالی ست. جای آنها بهتر است...
18/1/1365
خداوندا نزدیک عملیات است، دلم گواهی می دهد که این بار آخرم است . خدایا، خدایا وقتی یادم می افتد که در یک قدمی دوستان شهیدم هستم شوقی عجیب مرا فرا می گیرد. چه لذتی دارد رفتن پیش خدا. خدایا نام کسی را در اینجا می آورم که خود می دانی چه احساسی در مورد او دارم. محمد، خدایا دوست دارم که با او بیایم چون می دانم که او هم مثل من دلش می خواهد شهید شود. خدایا حالا که در این موقعیت بنده را قراردادی بگذار که بسوزم قطعه قطعه شوم، اما بدانم که برای راه اباعبدالله (ع) است
elyas amirhassani, [17.10.15 21:29]
ح تورانلو, [06.10.15 14:26]
19/10/1365
الان در پشت خط در حال استراحت هستیم تا به امید خدا به محض دستور حرکت، یورش برق آسایی به قلب دشمن ببریم. دلم گواهی می دهد که این بار آخر است. خدایا! از تو
می خواهم گناهان این گناهکار را ببخشی. این امانت را از من بگیر و اجازه بده که تکه تکه شوم ذره ذره شوم زجر بکشم اما گناهانم را بریز، خدایا ببر این حقیر را که به آرزوی خود برسم.
خدایا راضی به رضای تو هستم. اما آرزوی من این است که به مقام شهادت برسم خدایا چه لذتی دارد ذره ذره شدن، تکه تکه شدن، مفقود شدن، اثر مادی نماندن از جنازهام که دیگر خانوادهام دردسری نداشته باشند.
خدایا ببر این حقیر را که دیگر از این دنیا بی زار شدهام...
وصیتنامه بنده روسیاه خداوند متعال سلیمان آدینه
« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقه قولی »
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و یاری دهنده مظلومان و در هم کوبنده مستکبران و به نام مهدی (عج) یاریدهنده رزمندگان اسلام و حامی لشکریان کفرستیز قدرتمند اسلام و به نام محمد(ص) و علی(ع) و حسن(ع) و حسین(ع) و ائمه اطهار(ع) که سعادت دنیا و آخرت در گرو همینها است و با درود بر خمینی کبیر رهبر تمامی مستضعفان جهان و با درود بر جانبازان انقلاب که از جان خود برای احیای خود گذشتند زیرا که اسلام خود احیا کننده تمامی بندگان است و ما برای احیای خود قیام میکنیم. سپاس خداوندی را که ما را در مسیر اسلام حرکتمان داد. خدایا نمیدانم چگونه به اسلام و این انقلاب خدمت کنم ولی این را میدانم که شاید با حضورم در جبهه کاری هر چند کوچک انجام داده باشم.
خدایا شاهد باش که برای رضای تو به این مکان مقدس که به نظر این حقیر باید با وضو وارد شد پا گذاشتهام و هدفم خدمت به اسلام است و آرزو دارم که مورد لطف تو قرار گیرم. خدایا شاهدی که من به خاطر تو نه برای تو بلکه برای سعادت خود به خاطر وظیفهای که بر دوش خود احساس میکنم، چرا که تو اینطور خواستهای. از پدرم و مادرم، برادرانم و خواهرانم جدا شدهام به اینجا آمدهام و چشم امید به رحمت تو بستهام.
خدایا! خدایا از گناهانم درگذر و قبولم کن. خدایا! اگر دست رد به سینهام بزنی، پیش که بروم؟ از چه کسی بخواهم؟ کس دیگری را ندارم. من خود را موظف میدانم که جانم را برای دینم فدا کنم .
هیچ راهی برای رسیدن به خدا بهتر و سعادتمندتر از شهادت نیست. امیدوارم اگر در این راه به شهادت رسیدم ناراحت نشوید و همانگونه که مرا برای خدمت به اسلام راهنمایی کردید، برادران دیگرم را نیز به پیروی از شهدا ترغیب کنید شما خوب میدانید که همه ما در این دنیا مسافریم و باید به جایگاهمان برویم. جایگاهی که اگر اعمالمان مورد رضایت خداوند قرار گرفته باشد به نور الهی روشن است و در غیر این صورت غرق در ظلمات و تاریکی است.
خواهرانم از شما میخواهم که زینب وار اسلام را یاری کنید با حفظ حجاب خود، پاسدار خون شهدا باشید و در تمام کارها خدا را در نظر بگیرید. پدر و مادر، برادران و خواهرانم چه خوب است که قبل از این که مرگ به سراغ ما بیاید از آن استقبال کنیم. ای ملت شهید پرور از امام پیروی کنید که پیروی کردن از امام رضایت خداست.
پیروی از امام پاسداری از خون شهداست. شما را به خدا توانتان را جزم کنید و دشمنان اسلام را نابود کنید. خانواده گرامیم اگر جنازهای از حقیر به دستتان رسید آن را در بهشت زهرا(س) دفن کنید و مراسم با شکوهی بگیرید و چراغانی کنید تا منافقان کوردل بفهمند و بدانند شهادت ما اوج شکوه ماست .
در آخر چند جمله ای با بچه محلهای عزیز با بچه حزب اللهیهای محل:
اگر خداوند توفیق داد و این حقیر به فیض شهادت نائل آمدم اول از همگی شما
می خواهم که این حقیر را حلال کنید. دوماً همه دست به دست هم بدهید و در محله به کثافت های ولگرد و انگل های بی سر و پا اجازه ندهید در محل بگردند و غائله جنگ را ان شاالله به نفع اسلام تمام کنید.
والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته
سلیمان آدینه 16/11/6
elyas amirhassani, [17.10.15 21:29]
ح تورانلو, [06.10.15 14:26]
عباس اشترخانی در اولین روز ار فروردین ماه سال 1341 در یک خانواده روستایی و مذهبی متولد شد. این کودک خوشرو مزین به اخلاق نیکویی هم بود که در بین بستگان و آشنایان زبان زدش میکرد. چند روزی از تولد عباس سپری نشده بود که زلزله بوئین زهرا به وقوع پیوست و این کودک به همراه مادر زیر آوار ماند. پس از اینکه آوار را کنار زدند و او را بیرون کشیدند دیدند پیشانی کودک شکافته و از آن خون جاری بود. جایی که دقیقاً 17سال بعد ، این بار به خاطر دفاع از اسلام توسط مزدوران بعثی شکافته شد.
عباس همچنان که رشد میکرد مهربانتر و با صداقتتر میشد. بسیار ازخود گذشته بود و دوست داشت برای مردم کاری انجام دهد. در رعایت مسائل دینی بسیار حساس بود. تا ششم ابتدایی به تحصیل در رازقان ادامه داد و چون در آن زمان بیش از این امکان ادامه تحصیل در روستا نبود به ناچار به تهران مهاجرت کرد. به علت عدم بضاعت مالی روزانه کار میکرد و شبانه درس میخواند.
در شرکت ساکا ( بافت ازادی فعلی) شروع به کار کرد و طولی نکشید با توانایی هایی که داشت مسئولیت برق این شرکت بزرگ را عهدهدار شد. پس از ورود برق به روستا به دلیل مهارتی که در برق صنعتی و خانگی داشت از تهران به روستا میرفت و امور مربوط به برق و سیم کشی خانه های روستاییان را به صورت رایگان انجام میداد.
با بلند شدن صدای انقلاب امام خمینی(ره) وارد فعالیتهای مبارزاتی شد. روزها در تظاهرات شرکت میکرد و شبها اعلامیه های امام را پخش میکرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی انجمن اسلامی ساکا را بنیانگذاری کرد که هم اکنون نیز به نام این شهید با افتخار است. بعد از شهادتش کارکنان این شرکت از زحمات و فعالیتهای او برای رفاه حال کارگران تقدیر میکردند.
با شروع جنگ تحمیلی وقتی امام از جوانان برای جبهه ها نیرو خواستند. عباس گفت در پاسخ به فرمان امام میخواهد به جبهه برود. برادرش گفت من و برادر دیگرمان در حال خدمتیم شما بهتر است از مادر سرپرستی کنی. عباس در جواب برادرش چنین پاسخ داد: داداش مادرمان خدا دارد و خون من رنگین تر از دیگران نیست. پس از آن با موافقت من و مادر عازم جبهه شد.
چند روز پس از شهادت سلیمان بهرامی، عباس از اهواز با برادرش تماس گرفت و گفت: شب قبل، خواب پدر را دیده است و پدرمان در خواب به او خبر داده که به همین زودی او هم نزد پدر خواهد رفت. عباس پشت تلفن مطالبی گفت که به منزله وصیت نامه اوست. اولین چیزی که اشاره کرد این بود که ماهانه مبلغی به یکی از نیازمندان روستا می دهد و از وی خواست پس از شهادتش پرداخت این مبلغ قطع نشود. مطلب دیگر اینکه 30هزار تومان نزد کسی امانت دارد و می خواست با این پول از روستا تا مزارستان لوله کشی آب انجام شود. عباس از برادرش خواست به مادرش بگویند برای شهادتش دعا کند و پس از شهادتش بی تابی نکند. سفارش دیگر او این بود که پس از شهادتش مادر تنها نماند و به او رسیدگی کنیم. عباس گفت: هر کس از من طلب دارد مدرک نخواهید و قرضش را بدهید اما طلب مرا از کسی نگیرید. شهید گفت: خوش به حال کسانی که در زمان امام خمینی زندگی می کنند. قدر امام را بدانید اینجا اسیران عراقی میگویند که ما میخواهیم سرباز امام شویم.
بعد از شهادت عباس یکی از همرزمان او نحوه شهادتش را اینگونه روایت کرد: « در سنگر نه آب داشتیم نه غذا. عباس گفت: من می روم آب بیاورم، من هم همراهش رفتم. چند دبه بر داشت و راه افتادیم. دبه ها را پر کرد اما خودش آب نخورد. گفت: با بچه ها
می خوریم. تا رسیدم به سنگر، خمپاره 120 میلیمتری به جیپ برخورد کرد. من تا چشم باز کردم دیدم عباس فریاد زد یا امام حسین (ع) سوختم. وقتی بالای سرش رسیم نگاهی به صورتم کرد و چشمان زیبایش را بست.»
عباس اشترخانی در تاریخ 17/04/1360 در منطقه خوزستان – شادگان در سن 19 سالگی به خیل عاشوراییان پوست و پیکر پاکش را در گلزار شهدای رازقان در ساوه به خاک سپردند
elyas amirhassani, [17.10.15 21:29]
ح تورانلو, [06.10.15 14:26]
بسم رب الشهدا و الصدیقین
شهید عباس اشترخانی در سال 1341 در روستای رازقان در خانواده ای مذهبی و با باورهای دینی و ملی
چشم به جهان گشود.او در روزگاری پا به عرصه وجود نهاد که ارعاب و اختناق . وحشت و سکوت مرگباری
بر جامعه حاکم بود و ارزش های دینی دستخوش سیاست رژیم ستم شاهی قرار گرفته بود اما او در فضای
معنوی روستا در سایه مهر ومحبت پدر و مادر پرورش یافت و الفبای زندگی را به خوبی آموخت.
تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند.به دلیل کمبود امکانات زادگاه او نیز همانند هزاران آبادی
دیگر از درد و محرومیت رنج می برد پس برای ادامه تحصیلات به تهران مهاجرت کرد و با همه ناملایمات و
سختی های زندگی دست و پنجه نرم کرد به طوری که روزها کار میکرد و شبانه به تحصیل متوسطه خود ادامه می داد
و کمک حال خانواده بود.طولی نکشید که پدرش فوت کرد و مسئولیت نگهداری و سرپرستی مادر وبرادر کوچکتر
را به دوش می کشید.
با آغاز نهضت مقدس اسلامی به صف مردم انقلابی پیوست و در صحنه های انقلاب اسلامی حضوری فعال
از خود نشان داد.
با پیروزی انقلاب در حفظ دستاورد ها کوشید . همچنین از بنیان گذاران انجمن اسلامی کارخانه بافت آزادی
بود. چندی از پیروزی ملت غیور ایران در سال 57 نگذشته بود که آمریکا منافع خود را به خطر افتاده می دید به همین
دلیل مزدور و نوکر دست نشانده خود یعنی صدام حسین را برای حمله به ایران اجیر کرد . او نیز بی رحمانه به
میهن اسلامی مان تاخت. مزدوران بعثی به سرکردگی صدام بخشی از خاک کشور عزیزمان ایران را مورد تجاوز
قرار دادند در این زمان بود که جوانان غیوری مانند شهید عباس اشترخانی به فرمان امام (ره) به جبهه های نور
علیه ظلمت عزیمت کردند.
او از نخستین کسانی بود که لباس رزم به تن کرد و فنون نظامی را با هوش و ذکاوت بالای خود در زمان
کوتاهی و به خوبی آموخت و عازم جبهه جنوب کشور شد.
شهید اشترخانی از افراد فعال گروه شناسایی اطلاعات عملیات گروهان ارکان لشگر 21 حمزه سید الشهدا بود
سرانجام در اثر درگیری با دشمن پس از نبردی حماسه ساز و به اسارت گرفتن تعدادی از مزدوران بعثی در سحرگاه
1360/4/17 در جبهه شوش دانیال شربت شهادت نوشید و در جوار حق منزل گزید.
-----------------------------------------------
به زبان همرزم شهید جانباز مهدی احمدی یکی از تنها بازماندگان لشگر آن روز ها
شهید اشترخانی در زمینه های مختلف ویژگی های اخلاقی بارزی داشت و نمونه
بود و این سبب شد تا نامش همواره بر قلبم حک شده بماند ...
از خصوصیات اخلاقی این شهید بزرگوار میتوان به رئوف بودن، مهربانی، زیرک بودن -متانت - فروتنی-تواضع- بردباری
روحیه احساس مسئولیت بسیار بالا و ایثارگری نام برد.
از فرصت های مرخصی در طول جهاد هیچ گاه استفاده نکرد بر این باور بود که دشمن به خانه ام حمله کرد ونباید خانه را ترک کنم.
علاقه خاصی به خانواده به خصوص به پدر و مادر داشت و همیشه به آنها نیکی میکرد ... و فکر آنها بود
باتوجه به شرایط حساس کشور و جنگ شدید علیه ایران به پشتیبانی از امام (ره) بسیار تاکید میکرد
خوش اخلاق و خوش برخورد و خوش رو بود ، با نگاه اول هر کس که می آمد جذب محبت های ایشان می شد
با بزرگتر وکوچکتر ها رفتار بسیار خوبی داشت و همه او را دوست داشتند
ساده زیستی دیگر ویژگی ایشان بود که هیچ گاه وابسته و دلبسته به دنیا و تعلقات دنیوی نبود
در عبادت سنگ تمام میگذاشت و با قلب پاکش به خدا نزدیک بود ... در روزهای گرم جنوب کشور که هر لحظه
در ماموریت و عملیات بود و هم زمان متقارن با ماه مبارک رمضان همیشه روزه بود و نماز و دعایش ترک نمی شد ....
جدی، صميمی، صديق و با صفا بود. شهید مثل فرشته ای بود که بار ها جان ما را در ماموریت ها نجات داده بود
و همواره تاکید داشت که تا آخرین نفس باید با دشمن جنگید و شهادت اگر در قسمت ما باشید پس از جنگ تا با
تمام قوا با دشمن باشد/ روحش شاد و یادش گرامی باد
------------------------------------------
به زبان همرزم شهید عباس اشترخانی-جانباز و ایثارگر دوران دفاع مقدس و یکی از تنها بازماندگان آقای مهدی احمدی :
داستان نحوه شهادت شهید عباس اشترخانی که نامش همواره حک شده بر قلب من است:
آتش حملات دشمن در روزهای نخستین جنگ بسیار شدید بود وهر روز ماشین حامل غذای رزمندگان موشک باران میشد
غذای گرم و آب مدت ها بود که به بچه ها نرسیده بود ... تعدادی از رزمنده ها اسهال خونی گرفته بودند و
وضعیت جسمی مناسبی نداشتند و این در حالی بود که همه چیز فراوان بود یعنی هر تیپ و لشگر باید
مسافتی را طی میکرد و فرض فرمایید 20 کیلومتر پشت خاکریز ها مواد غذایی مورد نیاز خود را می آورد
حبوبات . میوه جات . سبزی جات .غذای گرم . آب همه چیز بود اما کسی باید می بود که این غذا ها را به
دست رزمنده ها می رساند ... و این کار در مقطع نقاط کمین دشمن بود و بسیار سخت
elyas amirhassani, [17.10.15 21:29]
ح تورانلو, [06.10.15 14:26]
روزی شهید بزرگوار عباس خدابیامرز به من گفت مهدی بیا برویم و برای رزمنده ها غذا بیاوریم ...
گفتم ما ماموریت های دیگری داریم زیر نظر گرفتن دشمن -شناسایی و ...
شهید گفت فعلا ماموریت ما این است
رفتیم و با کمک الهی توانستیم غذا را بیاوریم . همرزمان همه خوشحال بودند
چندی بعد عازم ماموریت شناسایی بودیم ...
هنگام سحر بود که با گریه های شهید در سر نماز بیدار شدم
متوجه نجواها و نیایش های او شدم که با معبودش راز و نیاز می کرد.
وقتی آرام شد به او نزدیک شدم ...
شهید گفت : خواب دیدم ... آرامش عجیبی پیدا کردم .از او پرسیدم چه شده ؟
امروز دعایم مستجاب میشود . امروز من شهید میشوم . تو هم مواظب خودت باش
سعی کن پیکرم را به زادگاهم ببری . شهید وصیت نامه اش را از پیش نوشته بود
پیش از حرکت برای عملیات در رودخانه کرخه غسل شهادت کردیم.
سرانجام در اثر درگیری با دشمن پس از نبردی حماسه ساز و به اسارت گرفتن تعدادی از مزدوران بعثی در اثر
اصبات ترکش من به شدت مجروح شدم و شهید نفس های آخرش را میکشید
وقتی ماطمینان حاصل کرد من سالم هستم خوشحال شد. لبخندی زد و سپس
با صدای یا حسین (ع) در جبهه شوش دانیال شربت شهادت نوشید و عاشقانه به دیدار معبود شتافت
و در جوار حق منزل گزید./ روحش شاد و یادش گرامی
پس از بهبودی و مراجعت مجدد به منطقه متاسفانه در اثر تغییر وضعیت سنگر ها وجابه جایی نیروه ها تمامی
وسایل شخصی شهید ازجمله وصیت نامه و کتابی که خاطرات روزهای جبهه ها را می نوشت به دست خانواده
شهید نرسید.
-------------------------------------------
به زبان همرزم شهید اشترخانی-جانباز و ایثارگر دوران دفاع مقدس و یکی از تنها بازماندگان آقای مهدی احمدی :
من از اولین روز تا روز شهادت این شهیدبزرگوار روزهای خاطر انگیزی دارم...
هر روز ... هر ماموریت یک خاطر بر ذهن من به جای گذاشته ... آن روزها هنوز در جلوی چشمانم است
حرف ها و رفتار خوب شهید بر ذهنم نقش ابدی دارد و همیشه با من است
شناسایی های مختلف قبل عملیات ها - روز و شب های دشوار -شناسایی دکلی که در روستایی در نزدیکی
پاسگاه زید بود - ماجرای تپه شنی - ماجرای شهادت دوبرادر و آوردن پیکر مطهر آنها زیر گلوله باران شدید و ...
همه و همه در وجودم و در قلبم به صورتی ماندگار شده که هیچ گاه فراموش نمیکنم.
روزهایی بود شیرین تلخ و سخت
+یکی از خاطرات تلخ آن روزها ر ابرایت میگویم خاطره تلخ جنایت عراقی ها در شهر شوش :
شوش در آن روزها شهر کوچکی بود شاید 2 تا خیابان بیشتر نداشت.
روزی در این شهر کوچک از بلند گو اعلام میشود که شهر تا دقایقی دیگر
در تصرف نیروهای دژخیم رژیم بعث عراق خواهد بود . نیروی نظامی هم در شهر نیست سریعا از خانه ها خارج
شوید و فرار کنید.
حال شما حساب کنید دشمن میخواهد به خانه شما حمله کند ... چه میکنی؟ کجا بروی؟
بچه ها در مدرسه ... دختری در نانوایی ... مردی سر کار دور از خانه ... زنی در خانه ....کودکی در خانه!
آن ها که توانسته بودند از شهر خارج شدند و آنهایی که نگران سایر اعضای خانه بودند و به هر دلیل به
سرعت نتوانسته بود خارج از شهر باشند در محاصره عراقی ها بودند
عده ای از حزب الهی ها زنان - دختران جوان و بچه ها را در ساختمان بخشداری جمع کردند تا چاره ای
برای فرار بیاندیشند یا نیروهای خودی برسند.
طی یک برنامه ریزی ناصحیح و حرکت ناهماهنگ 400نفری بودیم که به سمت شوش حرکت کردیم
اما دیر رسیدم ... اکیپ دکتر چمران هم که یک ساعت قبل ما رسیده بود دیر رسیده بود
و عراقی ها جرم و جنایت خود را کرده بودند ...
هنگامی که به منطقه مورد نظر رسیدم در محوطه ورودی زمین خون آلود بود
لنگه کفش ها - روسری ها - لباس ها و ... آثار تجاوز-جرم و جنایت وحشیانه عراقی ها مشخص بود
میخواستیم به ساختمان بخشداری وار شویم که شهید بزرگوار جلوی درب نشست ...
ناراحت بود و می گریست ... از اینکه دیر رسیدم ونتوانستم کاری کنیم بسیار ناراحت بود
به حال هموطنان میگرسیت و به شدت ناراحت بود
از بنی صدر رئیس جمهور وقت واقدامات ناشایست دولت مثل عدم حمایت و پشتیبانی دادن اطلاعات
عملیات ها به دشمن هم بسیار رنج می برد
و ناراحت بود از اینکه دشمن بی رحمانه به خانه هایمان حمله میکند و خاک کشور را مورد تجاوز قرار میدهد
به همین خاطر همیشه میگفت تا آخرین نفس با دشمن باید جنگی
elyas amirhassani, [17.10.15 21:29]
ح تورانلو, [06.10.15 14:26]
رحیم اصلانی در اول فروردین ماه سال 1334 در شهر آباد کرج متولد شد. پس از گذراندن دوران در حادثه وقوع سیل در شمیران مادرش را از دست داد و از ادامه تحصیل بازماند. از همان دوران نوجوانی به اشتغال در امور فنی همچون برق و سیم کشی پرداخت. وی که دارای روحی متعالی بود همراه با رشد جسمی، تحت هدایت عموی خود در جهت رشد روحی و فکری خود همت گماشت.
رحیم با مشاهده فساد و اختناق روز افزون دستگاه جبار پهلوی راه بهره گیری از تعالیم نجات بخش اسلام ناب را انتخاب کرد و با پخش رساله امام امت و اعلامیه های ایشان به مبارزه با طاغوت برخاست. وی پس اتمام دوره سربازی تمامی وقت خود را صرف مبارزه با شاه کرد و با ایراد سخنرانی در روستا به آگاهی و رشد افکار عمومی پرداخت.
رحیم اصلانی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و با عزیمت به جبهه بازی دراز و مبارزه بی امان با متجاوزان بعثی پس از سال ها مبارزه و جهاد فی سبیل الله عاقبت در دوازده شهریور 1360 در قلل سر به فلک کشیده
بازی دراز روح بلندش از قفس تن رها شد و در ملکوت اعلا در جوار قرب الهی منزل گزید.
مزار پاک این جوان 26 ساله در بهشت زهرای تهران قطعه 26 ، ردیف 18، شماره 20 واقع شده است.
« بسمه تعالی »
ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص
قبل از اینکه سخن آغاز کنم از خداوند تبارک و تعالی پیروزی اسلام و مسلمین را خواستارم و امیدوارم که تمام رزمندگان اسلام در هر کجا که هستند موفق و پیروز باشند و برای از بین بردن دشمن اسلام و کوبیدن و از بین بردن کفر جهانی {که} می خواهند سد راه اسلام و قانون الهی بشوند کوشا باشند و با علم و توان و قدرت و تا آخرین قطره خون خود مقاومت نمایند و امیدوارم هر چه زود تر خداوند تبارک و تعالی فرج امام زمان (عج) را فراهم نماید و امام خمینی رهبر عزیز شیعیان جهان را طول عمر عنایت فرماید و از عمر ما بگیرد و به عمر عزیزمان بیفزاید....
غلامعلي اصلاني در سی ام دی ماه سال 1342 در يکي از مناطق جنوب تهران (خزانه قلعه مرغي) ديده به جهان هستي گشود. او در خانوادهاي فقير و در اجتماعي با کمبودهاي فراوان متولد شده و آغاز به زندگي کرد. وي دوران کودکي را با سختيها و مشقتهاي زيادي پشت سر گذاشته و وارد دبستان شد و دوران ابتدايي را با موفقيت کامل به اتمام رسانيد و دورهي راهنمايي را تحصيل ميکرد.
به جز خودش 3 برادر ديگر نيز داشت و او فرزند بزرگ خانواده بود. اين خانواده از نظر مالي وضع چندان خوبي نداشتند اما هر يک از اعضاي اين خانواده قلبي سرشار از عشق و ايمان به خدا و مالامال از لطف و محبت با يکديگر زندگي ميکردند و چون برادر شهيدمان فقر را با تمام وجودش لمس کرده بود رنج پدر و مادر را به خوبي درک ميکرد و به همين علت بود که نميتوانست فکرش را متمرکز کند و درسش را ادامه دهد به ناچار تصميم گرفت ترک تحصيل کرده کمک پدرش باشدو با وجود بيميلي خانواده و اسرار بيش از حد وي او موفق شد پدرش را راضي کرده و در کارخانه کفش ملي ثبتنام کند. او 14 سال بيشتر نداشت که مشغول کار شد.
روزها به همين منوال سپري ميشد و او روز به روز بزرگتر ميشد و با وارد شدن به اجتمال و روبهرو شدن با مشکلات و کمبودها و مبارزه با آنها با تجربه گشته و به فکر آيندهاي بهتر براي خود و برادران مسلمانش زندگي را ادامه ميداد تا اينکه در سال 1356 اولين جرقههاي انقلاب به رهبري حضرت آيتالله امام جخميني در شهرهاي قم و تبريز زده شد و اين انقلاب عظيم با ياري خداوند متعال و رهبري خللناپذير امام امت و همکاري امت مسلمان ايران به پيروزي رسيد.
آري در دوران انقلاب و پيش از آمدن امام به ايران برادر شهيدمان با وجود اينکه نوجواني بيش نبود ولي احساس مسئوليتي عظيم در دلش برپا بود و به همين علت بود که دوش به دوش امت مسلمان ايران در راه پيروزي انقلاب ميکوسيد و فعاليت زيادي ميکرد از جمله پخش اعلاميه، نوار سخنرانيهاي امام و آگاه کردن دوستان و آشنايان و هر کار مثبت ديگري که در راه پيروزي انقلاب ميتوانست و از عهدهاش برميآمد انجام ميداد به طوري که شبها در کوچه و خيابان به همراه ديگر برادرانش توزيع اعلاميه ميکرد و در همه جا مخصوصاًدر کارخانه اعلاميه ميبرد رو ديوار ميچسبانيد به طوري که يکي از شبها او را در کارخانه و در حال چسبانيدن اعلاميه امام ديده بودند به همين جرم او را اخراج کردند ولي با اين وجود نااميدي در قلب با ايمانش راه نيافت و دست از هدفش برنداشته و به راهش ادامه داد و روزها را به جستجوي کار و شبها را به ايفاي وظايف انقلابي ميگذرانيد تا اينکه به ياري خدا شاه خائن سقوط کرد و امام امت به ايران آمد و با آمدن امام اميدي ديگر در قلب اين امت مسلمان و رنج کشيده درخشيدن گرفت.
elyas amirhassani, [17.10.15 21:29]
ح تورانلو, [06.10.15 14:26]
چند سالي گذشت و اين انقلاب با وجود مشکلات فراوان و دشمنيهاي شرق و غرب و منافقکاريهاي ايادي داخليش بدون لحظهاي توقف پيش ميرفت و اين موضوع باعث نگراني دشمنان انقلاب به خصوص امپرياليسم آمريکا ميشد به خاطر همين موضوع آمريکاي جهانخوار پس از توطئههاي فراوان و خنثي شدن آن توطئهها به دست امت بيدارمان به فکر تازهاي افتاده و بعثيهاي عراقي را به جان اين امت مسلمان انداخت اما آمريکاي جنايتکار نميتوانست درک کند که هر کس با امت مسلمان ايران دربيفتد کارش ديگر تمام است چنانکه ديديم و ميبينيم که چگونه اين امت مسلمان با چنگ و دندان از کوچک و بزرگ از انقلاب اسلامي خود دفاع ميکنند.
آري برادر شهيدمان هم نتوانست تجاوز بعثيهاي عراقي را به خاک وطنش تحمل کند و او هم مثل هر مسلمان ايراني قلبش براي دفاع از حق عليه باطل به تلاطم افتاد و بعد از آن هر روز براي اعزام شدن به جبهه جنگ حق عليه باطل به سپاه ميرفت و تقاضاي اعزام شدن مينمود اما سپاه به علت کمي سنش او را رد ميکرد زيرا او فقط 17 سال داشت و ميبايست 18 سال تمام داشته باشد ولي با اين وجود نميتوانست تحمل کند برادرانش در جبهه باشند و با کفار بجنگند و شهيد شوند و او در ميان آنها نباشد.
او با علاقه شديدي که به اسلام و امام امت داشت واقعاً نتوانست اين وضع را تحمل کند سپس با اصرار بيش از حد وي و با وجود کمي سنش سپاه پذيرفت که با در دست داشتن رضايتنامه کتبي از پدر و مادر او را به جبهه اعزام کنند و او نيز با اصرار فراوان از پدر و مادرش رضايت گرفته و در تاريخ 10 بهمن 1359 به پادگان امام حسين براي آموزش نظامي رفته و در تاريخ 22 اسفند 1359 به جبهه جنگ در سومار اعزام شد و دوره سه ماهه اول را با موفقيت کامل به اتمام رسانده براي مرخصي پيش خانوادهاش ميآيد و بعد با اجازه پدر بلافاصله دو مرتبه تقاضاي اعزام بحه جبهه را ميکند گويي که اصلاً در وجود او خستگي معنا و مفهومي ندارد و سپس به جبهه سرپل ذهاب اعزام ميشود و بعد از 25 روز مأموريت آن ها به اتمام رسيد قرار ميشود که گروه آنها به زادگاههايشان بروند.
درست در همان روز آخر که همگي از دوستانشان خداحافظي کرده و ميخواستند به زادگاهشان روند گويا خبر ميرسد که گروهي ميخواهند به دشمن حمله کنند و نيرو کم دارند لذا از اين گروه درخواست شده که هر کس مايل است به طور داوطلبانه بماند و کمک کند در غير اينصورت ميتواند برود چون برادر شهيد ما خستگيناپذير و گويا يکي از بندگان مورد علاقه خدا بوده پس تصميم ميگیرد که بماند و بجنگد و او ميماند و مردانه ميجنگد و شهيد ميشود و روحش شاد يادش گرامي.
تاريخ شهادت 16 خرداد 1360 در سن شهید 18 سال تاريخ دفن 21 خرداد 1360 در بهشت زهرا قطعه 24 رديف 81 شماره قبر 43 ميباشد.
سلام و درود بر تمام شهيدان از آدم تا خاتم و سلام بر امام عصرمان مهدي، رزمنده دليرمان خميني، مبارز سترگمان منتظري، بلي اينان سردمداران مبارزه با کفرند و ميروند جهان را {صفاي} ديگر دهند و لبيک (هل من ناصر ينصرني) خود را از جهانيان بشنوند و بيباکانه عليه خصم ميتازند و هيچ باکي در دل ندارند لذا ما ايرانيان اولين امتي بوديم که به نداي رهبرمان خميني عزيز لبيک گفتيم و با جانمان و مالمان مبلغ اسلام عزيزمان گشتيم و اکنون ميرويم تا پاي جانمان اسلامش و انقلابش را جهاني سازيم و من هم يکي از روندگانم شايد سعادتي باشد تا نصيبم گردد. پدرم و مادرم از شما ميخواهم که بعد از شهادت من گريه نکنيد و بدانيد که مرا در راه اسلام بزرگ کرديد و بايد در راه اسلام هم قرباني ناقابلي بدهيد.
مادرم، پدرم از شما ميخواهم که برادرهايم و خواهرم را در راه اسلام و آرمان مقدس اسلام بزرگ نماييد تا بتوانيد به اسلام خدمت نمايند. برادرانم حسين_حسن_محمدعلي از شما کميخواهم که هميشه درس هايتان را خوب بخوانيد. درس با هدف درس شهامت درس اسلامي بودن و درس شهادت را خيلي خوب بخوانيد. برادرانم به صغرا عمه هميشه سر بزنيد و هیچ موقع او را از خود نرنجانيد و هميشه به ديدن خاله برويد و از او دلجويي نماييد چون او به خاطر اسلام شهيد داده است و سخني با برادران کارگرم دارم، برادران کارگر امروز ما بايد توليد نماييم و از تفرقه و جدايي بپرهيزيم.
از شما خواهش ميکنم به حرف يک عده که ميگويند ما بايد چهل ساعت کار نماييم {گوش} ندهيد اينها همانهايي هستند که در کردستان برادران پاسدار ما و برادران ارتشي ما را سربريدند حالا آمدهاند و دم از خلق ميزنند مگر پاسداران و سربازان غير از خلق هستند.
برادران از شما عاجزانه ميخواهم که انجمنهاي اسلامي را بسيج را در هر شرايطي که هستند شرکت نماييد تا بتوانيد مشت محکمي به دهان اين خلقيهاي ضدخلق بزنيد.
والسلام عليکم و رحمت الله و برکات
این وبلاگ یک وبلاگ شخصی است و نظرات نویسنده ی آن را منعکس می کند .